کیست آنکه که بر دل ما سنک میزند
گاه با نگه مست و گهی نیرنگ میزند
کیست آن که بر عاطفه و مهر محبت
هر چی از دل نوشتم و او با تفنگ میزند
کیست آن که با سودای خود دل ناگزیر کرد
چون که از وصل خبر شد سخن از ننگ میزند
کیست آنکه بر این دل دیوانه مرحم نشد
رفت انگار با دلم، آوازه جنگ میزند
کیست آن که در خلوت شبهای بی کسی
هردم از گریه سرودم و سازو آهنگ میزند
کیست آنکه از من دل ربود در انتها تنها شدم
عشق بریدی از امیری غم هماهنگ میزند
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
آن یار سفر کردهی ما از سفر آمد
خوش باش که دیگر همه دردت به سر آمد
آن تلخی دوران بلا رفت ز کامم
شیرینی ایام به کامم شکر آمد
در ظلمت شب بی کس و تنها چو نشستم
آن یار سفر کرده چو خورشید بر آمد
آن نور رخش بر دل تاریک چو تابید
ظلمت ز دلم رفت و به جایش سحر آمد
جامی ز بلا بود به دستم چو بیامد
آن جام بلا رفت و به دستم گوهر آمد
آسوده و بی نام سرودم همه شعرت
از لطف دلت بود که شعری دگر آمد
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
طبع شعرم قطره ای از عشق چون دریای توست
از تو می گویم سخن، ای آنکه دل شیدای توست
ای تمام هستی و عشق و امید و آرزو
در درون قلب من تنها و تنها جای توست
هر که را دیدم فقط از حُسن تو گوید سخن
این همه حسن و کمال از آن دل زیبای توست
روی چون ماهت مرا مجنون و عاشق پیشه کرد
این جنون و مستی از چشمان سحر آسای توست
هر که شعری میسراید نامی از خود میبرد
من بگویم "طاهره" آن نام خوش معنای توست
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
"زمستان "،زمستان است
نگاه سردتو بر من زمستان است
صدای سرد تو بر من زمستان است
بهار چشم تو بر من زمستان است
به گرمی دل نمیبندم
دلم لبریز از سردیست
در آغوشت پناهم نیست
چرا دنیا چرا دنیا
دلم از درد میسوزد
کسی با من موافق نیست
به درد خود گرفتارم
لبانم خشک از سردیست
صدایم مرده
دل خشکیده
دنیایم زمستان است
چرا دنیا چرا دنیا؟ ...
برچسب: داریونی,
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
می گویند زمان، آدمها را عوض میکند،
اشتباه نکن..!!
"زمان "
حقیقت آدمها را روشن می سازد،
"زمان"
قیمت رفاقت ها را معلوم می کند،
"زمان "
"عشق "را از "هوس"جدا می سازد،
و راستی را از دروغ،،
اشتباه نکن..!
"زمان "
هرگز آدمها را عوض نمی کند،
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
یادمان نیست کجا صحبت بی دردی شد
اولین بار کجا نوبت نامردی شد
یادمان نیست کجا از خودمان دور شدیم
یک شبه با کمی اندوخته مغرور شدیم
اولین بار کجا شرم به انسان خندید
اولین سیب چگونه لب ما را بوسید
یادمان نیست کجا راه خطا پیمودیم
اولین بار کجا بنده ی شیطان بودیم
بین ما تا به خدا یک پل فانی هم نیست
اعتقاد و شرف و عشق زبانی هم نیست
کاش پیدا بشود روزنه ای سمت دعا
راهی از توبه ی ما تا به گلستان خدا
کاش کابوس زمستانی شیطان برود
کاش مخلوق خدا باز هم آدم بشود...
برچسب: اعتصامی,
نویسنده: سام مرادیان
طیمیکنم
تکتک
آوازاکفشهایم
جلبتوجهمیکند
آنگاه
نگاههابدرقهاممیکند
میشرمم...
ومنحسرتترا
درقفس
حبسمیکنم
شاید
روزی
تکتککفشهایم
توجهاتراجلبکند
ودلسنگاتمومشود
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان
برچسب:
نویسنده: سام مرادیان